سلام دوستان عزیز :
متنی که نوشتم رو تقدیم می کنم به اونایی که از گفتن احساسشون می ترسیدند مثل خودم و مثل ..........
بارها خواستم تا با تو درد و دل کنم . شاید کمی از بار سنگین احساسم کم شود ولی همیشه بیم از دست دادن تو مانع خروج حرفهایم شد و همچنان با این توهم زندگی کردم به امید اینکه شاید تو را روزی مال خودم کنم و پیش همگان اعتراف کنم که بدون تو هیچم اما چطور می توانستم در مقابل عظمت غرورت ایستادگی کنم پس همچنان در عشق تو دست و پا زدم تا آن هنگام که یافتم تو از آن کس دیگری هستی . کم کم بر این حرف باورم شد راست گفته اند :
کسی که تو دوستش می داری تو را دوست نمی دارد و کسی که تو دوستش نمی داری تو را بیشتر از جان دوستت می دارد .
شاید اگر در مقابلت سکوت نمی کردم و پرده شرم و خجالت را کنار می زدم اکنون می توانستیم در کنارهم باشیم و با یک دنیا آرزو که برایت داشتم زندگی می کردیم ولی حالا که رفته ای دیگر خجالتی نیستم و زمان زود تر از بین ما عبور کرده و من ماندم و یک دنیا سکوت که هیچ وقت به زبان نیامد و در قلب و روح من آمیخته شد و تا آخرین لحظه عمرم مرا همراهی خواهد کرد . امیدوارم دریافته باشی که چقدر عاشقت بودم و هستم اما تو هیچ وقت نخواستی این را از حال زارم درک کنی . بدرود کسی که باعث تباهی عمرم شد ، بدرود کسی که حس نکرد نگاهم را و بدرود .............
از طرف یه خجالتی
برچسبها:
یه شعر زیبا که اسم شاعر شو نمی دونم اگه کسی می دونه بهم بگه :
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به آرزوهای مهال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطر دود لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان
برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم
برچسبها:
این روزا شاید نتونی به کسی که دوسش داری برسی
ولی می تونی کسی رو که اون دوسش داره بهش برسونی

برچسبها:
وقتي سركلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي كرد.به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نمی كرد.آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت" متشكرم" و گونه من رو بوسيد .می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم .تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس،خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم" و گونه من رو بوسيد. می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت:قرارم بهم خورده، اون نمی خواد بامن بياد".من با كسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني هيچ كدوممون براي مراسمي همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه"خواهر وبرادر". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، كنار در خروجي، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود. آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نمي كرد و من اين رو می دونستم، به من گفت: "متشكرم، شب خيلي خوبي داشتيم" ، و گونه منو بوسيد. ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم. يه روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد، من به اون نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي كرد، و من اينو می دونستم، قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشكرم و گونه منو بوسيد. می خوام بهش بگم ، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم. نشستم روي صندلي، صندلي ساقدوش، توي كليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه، من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج كرد. من می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينكه ازكليسا بره رو به من كرد و گفت : تو اومدي؟"متشكرم". ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم. سالهاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم که دختري كه من رو داداشي خودشمی دونست توي اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفرداره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته.اين چيزي هست كه اون نوشته بود :"تمام توجهم به اون بود. آرزو می كردم كه عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم كه بدونه كه نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمی دونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره." اي كاش اين كار رو كرده بودم .. با خودم فكر مي كنم و چشمانم پر از اشک شده. نمیدونیم این داستان واقعی هست یا نه ؟ اما چیزی که میدونیم نویسندهایی که این داستنان رو برای ما ارسال کرده میتونه یه عاشق دلشکسته باشه
برچسبها:
براي خريد به چند فروشگاه سر زدم ...هر چند با سحر رفته بوديم خريد و همه چيز تهيه كرده بوديم ............ اما چون تعداد كسايي كه ميومدن زياد بود ترجيح دادم چيزهاي بيشتري تهيه كنم ............... از مواد خوراكي گرفته تا وسايل خواب
بالاخره ساعت چهارو نيم بعد از ظهر بود كه به خونه بر گشتم ................... حس بدي داشتم ..................... اصلا حالم خوب نبود ........... دلشورهً بدي تمام وجودم رو تسخير كرده بود ، تصميم گرفتم برم حموم و يه دوش بگيرم ................. همين كار رو هم كردم .............. يك ساعتي زير دوش آب سرد واسادم ..........
حدود شيش بود كه لباس پوشيدم تا برم بيرون ................. داشتم كفشم رو ميپوشيدم كه زنگ در بصدا در اومد ..................... .به طرف در رفتم و در رو باز كردم ....................... سحر پشت در بود ..................... ترس ورم داشت ............... صورتش مثل گچ سفيد شده بود ................................. با ترس پرسيدم : چي شده ؟ ..................... نگاهي به پشت در ، محلي كه من قادر به ديدنش نبودم كرد......................... .بي اختيار خودم رو تا كمر بيرون كشيدم ...................... با تعجب فرشته و داريوش رو ديدم ...................... اونها هم وضعي بهتر از سحر نداشتن .................. با التماس گفتم چي شده ؟ ......................
اشگ تو چشم ، هر سه تاشون حلقه زده بود .................. خودم رو عقب كشيدم و به در تكيه دادم .................... داريوش به طرف اومد و دستم رو گرفت سحر و فرشته هم داخل شدن و دست ديگم رو گرفتن ...................گفتم : تو رو خدا يكي به من بگه چي شده ؟ ................... سحر وفرشته زدن زير گريه ................. يقه داريوش رو گرفتم و با فرياد گفتم : ميگين چي
شده يا نه ؟ ................ هيچ وقت داريوش رو اينجور منقلب نديده بودم ...............
دوباره سرش داد كشيدم و گفتم : نمي خواي حرف بزني ؟................. اونم به گريه افتاد........................همينجور كه گريه ميكرد آروم دست من رو از يقه اش جدا كرد و تو دستاش گرفت و گفت : ............
نا......ز............نين.................... ..
مثله منگا نيگاهش كردمو با التماس و بغض گفتم : نازنين چي ؟ ..............
در حاليكه اشگ مثل سيل از گونه هاش جاري شده بود گفت : نازنين مرد ...................
ديگه چيزي نفهميدم ..........................
نازنين در روز بيست و ششم خرداد ماه هزارو سيصدوپنجاه و هفت در يك نصادف رانندگي در جاده هراز جان به جان آفرين تسليم كرد .
در اين سانحه هيچيك از سرنشينان ديگر ماشين حتي خراشي كوچك هم بر نداشتن و تنها نازنين بر اثر برخورد سر به شيشه جلوي ماشين دچار ضربه مغزي گرديد و بيدرنگ جان سپرد .
سه روز بعد از اين حادثه در روز بيست و نهم خرداد ماه ، احمد بلافاصله پس از شنيدن اين خبر دچار حمله قلبي گرديد و بمدت بيست و هفت روز در بخش آي سي يو بيمارستاني در پاريس بستري گرديد . اما تلاش كادر پزشكي بي نتيحه ماند و احمد تهراني در روز بيست و پنج تير ماه يكهزار سيصد و پنجاه و هفت به نازنين پيوست.
روحشان شاد
برچسبها:
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات؟!..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..! دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد. درون آن چنين نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم شرط عشق رو به جا بیارم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت: چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم؟!!!...
برچسبها:

شاید آن روز که سهراب نوشت:
تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت!!
باید اینجور نوشت:
هر گلی هم باشی زندگی اجبار است!!
آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل من و تو تنهاست!!
بخند!!
رفتم از شهر خدا ستاره چیدم واسه تو
تو ستارم و سوزوندی اخرش گفتی برو
ای دلت بسوزه میرم تو اسیر دلتی
کاش میدونستی عزیزم اون ستاره خودتی
توسوزوندی خودتو با خودت منم سوزوندی
کاش دل نداشتی و جاش توی قلب من میموندی
اخه مگه حرفی زدم؟زخم زبونی من زدم؟
اره همش بهونه بود مساله یار دیگه بود
دلت هوایی شده بود....کارم از کار گذشته بود
برو با یارت عزیزم......رها کن این تن منم
الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم
اما یه قول بهم بده........یارتوتنها نذاری
که مثل من اسیر بشه اواره از خونه بشه
منم یه قول بهت میدم........یه روز فراموشت کنم
قلبمو سنگیش بکنم......عشقتو خاکستر کنم
اگه یه روز خواستی گلم کسی رو نفرین بکنی
بگو که مثل من بشه
زجر جدایی بکشه
جدایی درد بی درمان عشق است
جدایی حرف بی پایان عشق است
جدایی قصه های تلخ دارد
جدایی ناله های سخت دارد
جدایی شاه بی پایان عشق است
جدایی راز بی پایان عشق است
جدایی گریه وفریاد دارد
جدایی مرگ دارد درد دارد
خدایا دور کن درد جدایی
که بی زارم دگر از اشنایی
برچسبها:
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
برچسبها:
پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . !
يك قلب خسته از ضربان ايستاده است
من مردهام ، نشان كه زمان ايستاده است
و قلب من كه از ضربان ايستاده است
مانيتور كنار جسد را نگاه كن
يك خط سبز از نوسان ايستاده است
چون لختهيی حقير نشان غمی بزرگ
در پيچ و تاب يك شريان ايستاده است
من روی تخت نيست ، من اينجاست زير سقف
چيزی شبيه روح و روان ايستاده است
شايد هنوز من بشود زندهگی كنم
روحم هنوز دلنگران ايستاده است
اورژانس كو؟ اتاق عمل كو؟ پزشك كو؟
لعنت به بخت من كه زبان ايستاده است
اصلا نيامدند ببينند مردهام
شوك الكتريكیشان ايستاده است
فرياد میزنم و به جايی نمیرسد
فريادهام توی دهان ايستاده است
اشك كسی به خاطر من در نيامده
جز اين سِرُم كه چكهكنان ايستاده است
شايد برای زل زدنام گريه میكند
چون چشمهام در هيجان ايستاده است
ای وای دير شد بدنام سرد روی تخت
تا سردخانه يك دو خزان ايستاده است
آقای روح! رسمی شد دادگاهتان
حالا نكير و منكرتان ايستاده است
آقای روح! وقت خداحافظي رسيد
دست جسد به جای تكان ايستاده است
مرگام به رنگ دفتر شعرم غريب بود
راوی قلم به دست زمان ايستاده است:
يك روز زاده شد و حدودی غزل سرود
يادش هميشه در دلمان ايستاده است
يك اتفاق ساده و معمولیست اين
يك قلب خسته از ضربان ايستاده است
برچسبها:
از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است .
از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد .
از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست؟ گفت:سقوط سلسله ي قلب جوان است .
از استاد زبان پرسيدند عشق چيست؟ گفت:همپاي love است .
از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟ گفت : محبت الهيات است .
از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت :عشق تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد .
از استاد رياضي پرسيدند عشق چيست؟ گفت: عشق تنها عددی است که پایان ندارد .
برچسبها: